۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه

بهروز در ماه عسل

تو اگه غیرت داری اون شوفرتونو رد کن که وقتی صدا می کنی بابا دو نفر بر نگردن

۱۳۸۹ شهریور ۱۸, پنجشنبه

درباره الی... / اصغر فرهادی

-دختر مردم به خاطر بچه من و تو رفته غرق شده تو دریا، میدونی یعنی چی؟...اونوقت تو الان مشکلت اینه که میخوای جواب منو بدی؟! خوب بده! اگه اینجوری مشکلت حل میشه،خوب بده،خدارو شکر...!
- با من اینجوری نکن.صد بار بهت گفتم جلوی جمع با من اینجوری حرف نزن.
- چجوری حرف بزنم؟ من الان بشینم تو این هیرو ویری،ببینم باید با تو چجوری...اصلا... مگه من با تو چجوری حرف میزنم؟!
- همون جوری که قبلا حرف میزدی...
- قبلا هم من همین بودم، از زمان دانشگاه هم با تو همینجوری حرف میزدم، الانم همینجوری حرف میزنم، من بیست سال دیگه هم، همین گهی ام که الان هستم...

۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

شجاع دل- مل گیبسون

اگربجنگید امکان داره بمیرید، اگر فرار کنید زنده میمونید. دست کم برای
مدتی.... ولی چند سال بعد توی رختخواب هاتون خواهید مرد. کدوم رو انتخاب می
کنید؟ حاضرید تمام روزها رو از امروز تا لحظه مرگ حسرت بخورین، ؟ همش
افسوس بخورین که چرا اینجا نموندین و این جمله رو نگفتین ، که می تونن جان
ما رو بگیرن ولی آزادی مارو هرگز...

۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه

سوته دلان، علی حاتمی

حبیب (جمشید مشایخی) : امروز دوشنبست، خيلي داريم تا جمعه
مجید (بهروز وثوقی) :نخير تو اون تقويمه که اون سال آقام عيد بهم عيدي داد نوشته جمعه
حبیب : اون تقویم باطله شده
مجید: واسه من تقویم، تقویم آقامه. جمعه، جمعه آقامه، خواه مرده خواه زنده. تازه تقليده مرده جائزه. آقا بالا منبر مي گفت



۱۳۸۹ شهریور ۱۵, دوشنبه

ازدواج

هاردی: میخوام ازدواج كنم
لورل: با كی ؟
هاردی: معلومه دیگه, با یه زن. .... مگه تو كسی رو دیدی كه با یه مرد ازدواج كنه ؟
لورل: آره
هاردی : كی ؟
...لورل: خواهرم

۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه

بنويس بر لوح نو

مومنان همه دين ها را بنگريد. از چه كسي از همه بيش بيزارند؟ از آن كس كه لوح ارزش هاشان را درهم مي شكند.از شكننده.از قانون شكن. ليك او همانا آفريننده است.
آفريننده جوياي ياران است، نه نعش ها و گله ها و مومنان.
آفريننده جوياي آفرينندگان قرين خويش است. جوياي آناني كه ارزش هاي نو را بر لوح هاي نو مي نگارند.
چنين گفت زرتشت - نيچه

سارتر در كلمات

من و سينما ، سن ذهني يكساني داشتيم.هفت ساله بودم و خواندن مي دانستم. سينما دوازده ساله بود و حرف زدن نمي دانست. مي گفتند اولش كارش است و پيشرفت خواهد كرد.